شيرخدا
علي آن شير خدا شاه عرب
الفتي داشته با اين دل شب
شب زاسرار علي آگاه است
دل شب محرم سرالله است
فجر تا سينه ي آفاق شكافت
چشم بيدار علي خفته نيافت
ناشناسي كه به تاريكي شب
مي برد شــام يتيمان عرب
عشق بازي كه هم آغوش خطر
خفت در خوابــگه پيغمبر
آن دم صـبح قيامـت تاثير
حلقه ي درشد از او دامن گير
بست در دامن مولا زد در
كه علي بگذر و از ما مگذر
شال مي بست و ندايي مبهم
كه كمربند شهادت محكم
شبروان مست ولاي تو علي
جان عالم به فداي تو علي
محمدحسين شهريار
بشنو اين ني چون شکايت ميکند
از جداييها حکايت ميکند
کز نيستان تا مرا ببريدهاند
در نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر کسي کو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هرکسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
بقیه شعر را در ادامه مطلب بخوانید
انتظار
از غم دوست دراین میکده فریاد کشم
دادرس نیست که درهجررخش داد کشم
داد وبیداد که در محفل ما، رندی نیست
که برش شکوه برم داد زبیـداد کــشم
شادیـم داد، غمم داد و جفا داد و وفا
با صفا منـت آنرا که به من داد کشم
عاشقم عاشق روی تو نه چیز دگری
بارهجران و وصالت به دل شاد کشم
درغمت ای گل وحشی من ای خسرو من
جور مجنون ببرم تیشه فرهــاد کـشم
مُردم از زندگی بی تو که با من هستی
طرفه سری است که باید براستاد کشم
سالــها می گــذرد حــادثه ها می آیــد
انـتـظار فــرج از نـیـمه خــرداد کــشم
حافظ
مرا مى بينى و هر دم زيادت مى كنى دردم
ترا مى بينم و ميلم زيادت مى شود هر دم
به سامانم نمى پرسى نمى دانم چه سر دارى
به درمانم نمى كوشى نمى دانى مگر دردم
نه راهست اين كه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى
گذارى آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آندم هم
كه بر خاكم روان گردى بگيرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم مى دهى تا كى
دمار از من برآوردى نمى گويى برآوردم
شبى دل را به تاريكى ز زلفت باز مى جستم
رخت مى ديدم و جامى هلالى باز مى خوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده
چو گرمى از تو مى بينم چه باك ازخصم دم سردم
در محضر حافظ
ما بـــدان مقصد عــالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
بلند همتي
گـويند پـشه بـرلـب دريــا نشسته بـود
درفـكرسرفكنده به صـد عـجزو صـد عـنا
گفتند چيست حـاجتت اي پـشه ضعيف
گفت آنـكه آب اين همه دريا بود مـرا
گفتند حـوصله چـو نــداري مـگوي ايـن
گفتا به نــااميـدي ازو چـون دهم رضــا
مـنگر به ناتواني شـخص ضـعيف مــن
بنگركه اين طلب زكجا خاست واين هوا
ديوان عطار ص62
سلام
منتظر اشعار پارسی باشید.
بسی رنج بردم در این سال سی *** عجم زنده کردم بدین پارسی
